تبليغاتX
! ... اصلاً مهم نيست
هفدهم آبان 1388ساعت 10:5 بعد از ظهر

من و فيس بوک

 

... اَ اَ ا ه ! چه ناپرهيزي بزرگي ! منو باش که بعد عمري گوشه نشيني خانوادگي يه هو با خيل عظيمي از دختر ، پسرهاي فاميل مواجه شده بودم ، کفم بريد ...

 

ماجرا برميگرده به چند ماه پيش از اين ، پسر عمو زنگ زد و گفت يه سايت هست ، برات ايمل عضويتش رو ميفرستم ، بيا اونجا عضو باش ، خوبه ! ، پسر  دخترهاي فاميل همه هستن.

من هم از همه جا بي خبر با يه دل صاف و ساده گفتم باشه ، اما حقيقتش نفهميدم چي ميگه ، ازش گذشتم.

گذشت تا بعد از حدود يک ماه قصد کردم ايمل خودم رو چک کني ، البته بگذريم چه فشار فزاينده اي رو تحمل کردم تا کلمه عبور ايميل متروک يادم بياد ...

تمام متن ايميل پسر عمو انگليسي بود ، چيزي که ازش نميفهميدم ، اما با توجه به سابقه ذهني ، فهميدم اين وراجي هاي لاتين معرفي سايت و اون لينک پايينش هم آدرس پيشنهادي هست . ما هم کليک کرديم و وارد سايت شديم ، "فيس بوک" . اسمش همون صفحه اول درج شده بود ، به هزار مکافات مراحل عضويت رو طي کردم و به صدها مکافات هم فيس بوک رو فارسي کردم تا از شر زبون اجنبي خلاص شم ، خدا بيامرزه کسي که فيس بوک رو ترجمه فارسي کرد ....

 

يه سر زدم به فيس بوک همون پسر عمو ... وه ! تمام دخترو پسرهاي فاميل و اقربا و اغنيا که يه عمر فقط اسمشون رو شنيده بودم ، اونجا بودن ، از پسردائي که بيست سالي ميشه کاناداست تا دختر اون يکي پسر دائي که تو آلمان دنيا اومده ، سارا و سلما و سينا و سعيد و ... خلاصه همه بودن ، پيام آشنايي با صد جور خط و نشون قوم و خويشي فرستادم تا يه موقع فکر بد نکنن و متقابلاً  بعد از چند روز به تناوب پيام هاي محبت آميزي رسيد البته با قيد تو بچه فلاني هستي و تا حالا کجا بودي و ... به هر حال خوشبختانه همه شناختن !!

 

بگذريم ، فيس بوک اون موقع ها فيلتر نبود و ما آزادانه هم حرف ميزديم ، هم عکس ها  هم رو ميديديم و خلاصه يه خانواده مجازي ، خيلي شلوغ پلوغ بود و ما هم هول هولکي ...

گردش ايام رسيد به انتخابات و فيس بوک فيلتر شد . با اين همه کسي کوتاه نيومد و  همه با جديت فعال بودن، يواس يواش ديدم عکس بعضي از اقوام و دوستان تو فيس بوک يه لايه کمرنگ سبز گرفت و من دهن لق هم رفتم جوابشون ، از محمود گفتيم و يه خورده کل کل که توسط چندين نفر  بلافاصله بايکوت شدم ، انگار نه انگار قوم و خويشيي چيزي ...!

 

فيس بوک باز هم شلوغ تر شده بود ، ديگه شده بود يه تابلو اعلانات  سياسي ، از اون فضاي خانوادگي در اومده بود و هر کي هم هرچي از دهنش در ميومد نثار محمود ما ميکرد و من هم ... فکر بد نکنيد سکوت کرده بودم !

چند روز منتهي به انتخابات رو فرصت نکردم سر بزنم .روز انتخابات هم نه .روز بعدش همه که کيفمون کوک بود نه . چند روز بعد که به مدد يولترا سورف وارد شدم ، ديدم فيس بوک شده ميدون جنگ ، پر از فيلم و عکس و صدا و خبر و اطلاعيه و بيانيه و اون اواخر هم همه جا "ندا"...

 

بعد از جوش و خروش و جنگ و جدال و در ايام دادگاه برادران و خواهران اغتشاش گر ، اولين بار محمد علي ابطحي ضعيف النفس لب وا کرد که : فيس بوک من فلان قدر عضو داشته و فلان قدر بازديد کننده و چه چه چه ...

بعد "ممد علي" هم عده اي ديگه "چيز"هايي گفتن و نهايتاً سرکار خانوم هيلاري کلينتون با افتخار از فيس بوک و توويتر سخن گفت و اين که ما نذاشتيم مسئولان توويتر تعميرها واصلاحات سايتي خودشون رو انجام بدن چون براي پيشبرد اهدافمون!! در ايران !! به فضاي تويوتر احتياج بود.که البته اين موضوع بعداً توسط مسئولان تويوتر هم تأييد شد.

يا همين چند وقت پيش جايي خوندم ، استفاده و عضويت در فيس بوک براي سربازان ارتش امريکا ممنوع شده (علتش رو نميدونم!! شما هم نميدونيد ، اما يه حسي بهم ميگه "نن جون آقا مهدي" ميدونه!!)

 

الغرض ... قطع به يقين ميدونم که ميدونين ، خانوم هيلاري کلينتون يا مسئولان توويتر بازداشت نشدن و،هتل کهريزک و اوين نرفتن و تحت فشار !! هم اعترافات فرمايشي انجام ندادن. يا حتماً ميدونيد که ممد علي ابطحي ما !! بيخودي نميگه که نميدونه چرا فيس بوکش بسته شده و فضاي سايت "وب نوشته ها دات کام "توسط دوستان امريکايي بسته شده .

من هم نميخوام از محضر آدم ابلهي مثل رضا ربع پهلوي مصداقي بيارم که چرا همين اواخر گفته:بايد شاهد حمایت آشکار آمریکا از "جنبش سبز" و تعهد جدی امريکا و تلاش برای افزایش ارتباطات در داخل و خارج ایران باشيم.(هر چند که اين بخش اظهارات آقا رضا که بايد ارتباطات در داخل و خارج افزايش داشته باشه ، داره تو گوشم زنگ ميزنه)

 

خلاصه ... چند ماهي از عضويت من تو فيس بوک ميگذره ، خيلي وقت بود دل و دماغ سر کشي به اين سايت رو نداشتم ، اما چند روز پيش که رفتم يه سر زدم ديدم اي بابا فيس بوکبد جور سوت و کوره ! خيلي مشکوک و مرموز بود.

انگار خيلي ها به درد من مبتلا شدن و نميخوان از اين فضاي مفت و مجاني !! ديگه استفاده بهينه ببرن ، يه جورايي تمام بهانه هاي آشنايي تموم شده بود. چند تا ديوار نوشته هم که داشتم ، همه گلايه از همين سکوت و رخوت و خلوتي "فيس" بود تا ارائه مطلب و بارگذاري عکس و ... .

 

حتي برادران سبز هم حضورشون به نسبت خيلي خيلي کم شده بود . لان هم ديگه به وضوح شاهدم که کسي از فيس بوکي بودن يا نبودن نميگه ، ديگه همکارام از من راجع به طريقه عضويت در فيس بوک نمي پرسن ، ديگه هيچ دوست جواني رو نميبينم با افتخار و محض کلاس با رفيقش تو فيس بوک قرار بذاره .

 

باور بفرمائيد "توطئه" توهم نيست ، از ديدگاه جامعه شناسي که بخواييم نقبي بزنيم به نظر ميرسه ، شايد اين ايراد ذات پاک قريب به اتفاق ما ايراني هاست که باعث شده "توطئه" رو باور نکنيم و پذيرش خباثت "ديگران" برامون آنچنان "شدني" نباشه ،  اما...

اما براي گردانندگان فيس بوک اين سخن و برداشت ها "اصلاً مهم نيست" و حالا حالاها اين سفره در مجلس هاي ديگه پهن و گسترده است و آب فيس بوکي و توويتري در سماور عده اي ديگه به جوشش در خواهد آمد.

 

بي خيال اين ها ! کسي از قيمت پرتقال خبر خوش نداره به ما بده !!   

 

نوشته شده توسط حجت محبي پور| |
نوزدهم مهر 1388ساعت 8:23 بعد از ظهر

  ۴ سالی بعد از آغاز وب نوشته های ابطحی و به همون نسبت چند سالی قبل از وب نویسی های من ؛ در ویکی پدیا مطلب جالبی خوندم و با خودم عهد کردم اگه یه روز وبی شدم این مطلب رو بدون هیچ توضیح و تفسیر اضافه ای باز نشر کنم . از موعد تاریخی این بازنشر ۲ ماه گذشته ولی به نظرم شاید بسیاری از اتفاقات در گذر زمان به فراموشی سپرده بشوند اما ... اما - دُرناهای کاغذی - بچه های دنیا هیچ وقت فراموش نخواهند شد ...

"اصلاً مهم نیست" من کیم ، کجام ، چه شکلیم یا مرام سیاسیم چیست ،تنها افتخار من در این گوشه اینه که یکی از بچه های دنیام ... همین

 


دُرناهای کاغذی


همه ساله مردم صلح‌دوست جهان با درست کردن دُرناهای کاغذی و فرستادن آن به مرکز ساداکو در پارک یادمان صلح شهر هیروشیما، همدردی خود را با قربانیان بمباران و انزجار خود را از کاربرد و گسترش سلاح‌های هسته‌ای اعلام می‌کنند.

 

مجسمهٔ ساداکو در این پارک به یاد دختر ۱۲ ساله‌ای به نام ساداکو ساساکی برپا شده که پس از جنگ جهانی دوم به دنیا آمد ولی در اثر تشعشعات رادیواکتیو باقی‌مانده از انفجار، دچار سرطان خون شد و درگذشت. بر اساس افسانه‌های ژاپنی، اگر کسی هزار دُرنای کاغذی درست کند، یکی از آرزوهایش برآورده می‌شود. ساداکو درحالیکه در بیمارستان بستری بود، با تشویق دوستانش و کمک برادرش شروع به ساختن دُرناهای کاغذی کرد، اما پس از ساخت ۶۴۴ دُرنا درگذشت. در سال ۱۹۶۵ میلادی، از مجسمه‌ ساداکو در حالیکه دُرنایی طلایی در دست دارد در پارک صلح هیروشما پرده‌برداری شد.

 

ساداکو ساساکی روی دُرنایش می‌نوشت:

« من "صلح" را روی بال تو می‌نویسم تا تو به همه جهان پرواز کنی »

نوشته شده توسط حجت محبي پور| |
بیست و سوم شهریور 1388ساعت 8:29 بعد از ظهر

منم رؤیا ٬ عاشق رؤیا ٬ زاینده رؤیا ٬ زائیده رؤیا و ... باز هم رؤیا ...


*****


از روي عقربک بلند دقيقه شمار ساعت ديواري کهنه اتاقمان ، ميشود بال ـ بال زدن پرنده حيراني را با دو بال "سياه" و "سپيد" به نظاره نشست. و از همان نشينمن گاه مذکور ، در معبر تنگي به نام اوقات مي توان همواره عاقبت ناخوشايند خوش خيالي "سپيدي ها" و نتيجه شکست غرور "سياهي ها" را ديد و شمرد .

بي ترديد هر "سياهي" ، نتيجه غروب يک سپيده، و هر "سپيده اي" نتيجه شکستن سياهي است و اين دو به تنهايي خيالي اندتکراري و بي پدر و مادر !!

"اصلاً مهم نيست" چرا نتيجه تعقيب و گريز "سياهي" و "سپيدي" ، هيچگاه بازي برد ـ برد را به همراه نخواهد بود ، چه که محصول تضاد سياهي و سپيدي ، يکي شدن اين دو حس نامراد است .

"سياهي" و "سپيدي" ، دو نيمه از گويي غلطان اند، و سازنده شب و روز ـ ظلمت و روشني ـ بدي و نيکي ... و در اين بين ؛ آدمها "چه بد" باشند و "چه خوب" ، سياه باشند يا سپيد ، خداوندگاري اند در کشور وجود خويش، با همان شاخصه هاي کنايه آميز آدميت ...

از چرخش صد ساله‌ي گويي سياه در دريايي سپيد به نام چشم ،براي وجود ناموجود اين "پیر دختر" ، اين قول حاصل آمده که همواره از در آميختن ظلمت و روشني، از بطن سياهي و سلب سپيدي ، حکمتي خاکستري مولود خواهد شد.

نتيجه اين همه مغالطه‌ي دو رنگ آن به که در اين دوران سياه و سپيد ، روي خط خاکستري گام گذارده و نه در چشم حاکم که در سيماي حکيم ، تفأل به اوهام و ايهام زده و خاکروبهي خيال از جنس سخت صبر ، بر سر بريزم تا شايد ...

شايد روزي شب و روز ، سياهي و سپيدي رنگ باخته و اوقات ترديد ؛ طرد و به نهان خانه اي دور تر از انتهاي خيال ها سپرده شود ... شاید !!

*****

از باغ مي برند چراغـاني ات كنند / تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند


پوشانده اند صبح تو را ابر هاي تار / تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند


يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند / اين بار مي برنـد كه زنداني ات كنند


اي گل گمان مكن به شـب جشـن مي روي /شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند


يك نقطه بيش فرق رحيم ورجيم نيست /از نقطه اي بتـرس كه شيطاني ات كنند


آب طلـب نكرده هـميشه مراد نيست / گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند !!    

 (شعر: فاضل نظری)


نوشته شده توسط حجت محبي پور| |
بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 7:12 بعد از ظهر


سالها قبل ...

طوقي لب شيرين و زريين رخسار حكايت مي كند در سنه اي از سده هاي هجري ، خيل عزاداراني پر شور ، به همراه جماعتي ، سنج كوبان و طبل زنان مشغول ابتياع حاجات روح بوده ،و بي خود شده از خويش و از گردش ايام ، شوريده حال و دگرگون احوال ، كوچه به كوچه ، كشان كشان ،بر سر و سينه زنان ، گريبان چاك داده و سوز دل بر لب و داغ غم از چشم فرو ميچكاندند ... تا اينكه ...

تا اينكه جلودار جماعت عزادار ، سرگشته تر از گمگشتگان سينه چاك ، راه به بيراه برد و دسته را در پيچ در پيچ كوچه ها ، پشت بن بستي بلند گرفتار آورد...

 

سالها بعد ...

طوطي شكر شكن شيرين گفتار كه اينك با وفات طوقي لب شيرين و زرين رخسار ، امر نقالي اختيار نموده چند سده بعد از آن سنه حكايت مي كند:  دسته‌ي گرفتار و عزادار، همچنان اسير كوچه هاي پيچ در پيچ ، پشت همان بن بست ، بي وقفه بر سر و سينه مي كوبند ... !!


 

*****

 

همين امسال ... همين چند روز پيش

بالاخره هواپيماي فوكر 100 از زمين برخواست و خيل عظيم جان بركفان مسافر !! ، از مام ميهن (لارستان) جدا و به ديار غربت(تهران) سفر نمودند و ما ـ يعني من ـ بچه جنوب شهري اين مملكت نيز به همراه آنان ...

 

بالاخره هواپيما بر زمين نشست و ما ـ يعني من ـ حسرت خبر اول رسانه ها شدن بر دلمان ماند !!

پس از انجام برخي امور معوقه ، لابلاي جماعت متراكم ماشين هاي رنگارنگ ، بر ترك تاكسي موتوري ناشي ، سفري پر دلهره‌تر از سفر هوايي را به شوق بالاشهر نشين شدن به جان خريديم تا به الهيه رسيديم ...

 

خ.دكتر شريعتي ... خ. پل رومي ... ابتداي الهيه ... انتهاي كوچه مبشر ... نبش خيابان پارسا ...

 

فرصت خوبي بود تا در شيب تند كوچه هاي كوي الهيه ، آدم ها را ببينيم . دختركاني برنزه و بانواني گيسو به زور بلوند ، پسراني موجيغي و ميانسالاني اسپرت پوش و ... والبته توله سگ هاي ملوس پشمالوي چشم زاغي ، و بالاخره نره غول هاي سگ نماي نژاد ژرمن و يانكي ...

 

كمي دور تر از سوئيت چند ده نفري ، مجتمع مسكوني قرار داشت با چراغ هايي تا بناگوش روشن و بي خيال صرفه جويي در مصرف برق. با تناول شام نچندان دل چسب ، به شوق نوشيدن جرعه هايي چاي در هواي مفرح شمال شهري و صد البته چشم چراني مفصل و بي دغدغه و بي دلهره از برادران همكار !! به حياط مسلط بر كوچه و خانه های اطراف پناه جستيم.

 

با ژستي بالا شهري (در اين حالت مشرف ترين محل به كوچه و خانه هاي اطراف را نشينمن گاه قرار داده ، گوشي تلفن همراه را در دست چرخانده ، هدفون بر گوش زده و يا مجله اي چهار رنگ ـ ترجيحاً خارجي ـ در دست گرفته ، پاها را بر روي هم قرار مي دهيد) سپس با همين مرام متفكر مأبانه، گردن را به آرامي هرچه تمامتر ، هر از چندي به جهت محل وقوع صدا (كه يا كوچه نيمه روشن و يا بالكن منزل همسايه است ) چرخانده و سعي مي كنيد با حداكثر فشار به چشمان بريان خود و هدايت آن تا منتها اليه كاسه چشم ، چشم چراني كنيد.

 

ما ـ يعني من ـ در همين حالات عرفاني خود غوطه ور بوديم كه ناگاه فرياد نخراشيده الله اكبر ، هفت ـ هشت ـ ده نفر (باور بفرمائيد قصوري در شمارش مرتكب نشده ايم) رشته افكار منسجم‌مان را از هم دريده و بلافاصله گردن متين ما ـ يعني من ـ از آن حال معنوي خارج و به خيال كشف محل صدا به سختي چرخيد ، با همان چشمان نجيب مشاهده شد مجتمع مسكوني كه همين سر شب چلچراغان بود ، هم اكنون در خاموشي محض به سر برده و فرياد استغاثه و نداي الله اكبر ساكنينش دل نازك ما ـ يعني من ـ را بدرد آورده و براي ياري هموطن به پا خيزاند ...

 

بسان پتروس كبير و دهقان فداكار ، عزم حركت داشتيم كه ناگاه شرلوك هولمز مغز ما ـ يعني من ـ به نگارش در آمده و سيماي منور آقا اردلان (يا سياوش) از سيماي جمهوري اسلامي بي بي سي در برنامه "نوبت شما" پيش همان چشمان نجيب مذكور به نمايش در آمد.


بدين سان ما ـ يعني من ـ بچه‌ي جنوب شهري ، در شمال تهران ـ با گوش متين و چشمان نجيب خود ترجمه‌ي عبارت فصيح ـ مردم معترض ـ و تلألو بانگ الله اكبر معترضين ـ كه شب و روزهاي بسياري لقلقه‌ي كلام عموپورنگ سيماي دوست و برادر بي.بي.سي فارسي بود را با گوش جسم و جان شنيديم.


*****

 

وجه اشتراك غريبي است ، حكايت آن جماعت سينه زن و اين جماعت تكبيرگو. گو آنكه ادبيات هجو به تمسخر تكرار شده و هر بار دسته‌اي بايد در بن بستي خود ساخته محبوس گشته ، بي وقفه و بي تعمق بر سينه زنند ، براي كه و براي چه اصلاً مهم نيست ... خدا قوت رفقا !!

 

 




* پانويس : به علت پاره اي ملاحظات اخلاقي "صنم" از برنامه "نوبت شما" اين وبلاگ حذف گرديد !!

نوشته شده توسط حجت محبي پور| |
بیستم مرداد 1388ساعت 0:5 قبل از ظهر

چهلمش هم گذشت ... منظورم چهلم انتخابات ، يا چهلم ندا آقا سلطان ، يا آن هفت ، هشت  بسيجي و ...  نيست ، چهلم پدرم گذشت.


حس غريبي است از دست دادن پدر ، پس از درگذشت اول شخص خانواده آنچه كه برايت باقي مي ماند و البته همان ها هم زجر آور است ، خاطرات فراموش ناشدني است كه يادآوريش آهي پشت آه را به دنبال دارد...

 

سكوتچهلم انتخابات هم خيلي وقت هست كه گذشته (هر چند كه بسياري هنوز باور ندارند)، و من عليرغم پرگويي و هوار كشيدن هاي معمول؛ عزم آن دارم تا "استراتژي سوگ در سكوت" را در پيش گيرم .


از همان ابتداي نق زدن هاي سياسي و جر زدن هاي انتخاباتي ، مسجل بود كه نميتوان با ابزار منطق به جنگ احساس رفت. جنگ احساس و منطق ، هم آوردي است پر همهمه اما پر از وهم. جنگ احساس و منطق لبريز است از تلاش براي ناك اوت كردن رقيب و جالب آن كه ممكن است هر دو در يك جبهه قرار داشته باشند اما تفارق احساس و منطق آنان را از هم گريزان كرده است. در جنگ احساس و منطق هيچ گاه نبايد اميد داشت يكي ديگري را مجاب به پذيرش كند ، و در نتيجه آن چه كه باقي مي ماند ....


در نبرد احساس و منطق نكته باريك تر از مو در آن قرار دارد و آن وجه رفاقتي يا خويشاوندي اين نبرد است.  هر دو طرف مبارزه از دريچه دلسوزي بر ديگري نگريسته وسعي ميكنند ديگري را از خطا واشتباه برهانند . و هر دو از ظن خود يار غار "حق و حقيقت" اند .

 

در دو ماه اخير مستر سجاد صداقت با دو مطلب مطول و البته كسالت آور ، پر از جيغ و واغ (بي ادبي است بنويسم جيغ و واق) سعي داشت با احساس خود ، دريچه اي گشوده و بنده را مجاب به پذيرش باورهايش كند ، كه در نتيجه از همان ابتدا استراتژي سكوت در قبال اين بزرگوار در پيش گرفته شد.

و از ديگر سو احدي ديگر از فرزانگان "قوم احساس" حضور و بروز يافت ، يعني استاد معزز كاظم رحيمي‌نژادان ، كه متأسفانه ايشان نيز عليرغم ژست منطق مأبانه ، باز هم نتوانست در ديالوگ مختصر ستون نظرات مطلب پيشين همين وبلاگ ، احساست خود را كنترل نموده و آن را بروز ندهد ، كه در نتيجه صلاح آن دانسته شد ، ديالوگ ناتمام و عرصه از سوي بنده تهي گردد.

 

به هر صورت چله ها پشت سر هم ميگذرند و اين يكي (چله تابستان) نيز در اوج حرارت خود بزودي مثل قبلي ها ،‌ رنگ خزان را خواهد ديد .


در چله انتخاباتي من عليرغم اشتياق به مباحث منطقي ، با ديدن جو احساسي و گاهي رومانتيك رفقا ، استراتژي سوگ در سكوت را در پيش گرفته و مسرور از تحقق وعده‌ي داده شده در ايام پرالتهاب حواشي انتخابات (ناظر بر اين نكته كه در همان ايام گفتم تا دو ماه ديگري چيزهايي افشا خواهد شد كه بسياري مجبور به انكار يا فرار خواهندشد) اين بار وعده‌ي 2 سال ديگر را مي دهم كه بسياري از موضع گيري ها و قضاوت هاي اكنون دوستان با احساس بنده ؛ حسرتي بي بازگشت و پشيماني پر از اشك را بدنبال خواهد داشت.

 

اصلاً مهم نيست كه طرف مقابلم (كه صد البته دشمن نيست) از اين سكوت ، احساس پيروزي كرده يا مسرور عقب نشيني ظاهري من گردد ، چرا كه براي در پيش گرفتن "استراتژي سوگ در سكوت" ، چاره اي نبود و بيم آن داشتم مبادا در نبرد احساس و منطق آن چه كه فنا شود ، جايگاه رفيع محبت و دوستي و قرين بودن قلوب باشد. پس باز هم سكوت مي كنم و در سوگ مي نشينم ...

نوشته شده توسط حجت محبي پور| |
چهارم مرداد 1388ساعت 7:16 بعد از ظهر


خوشبختانه اين مطلب هيچ گاه تكميل نگرديد... !!!

نوشته شده توسط حجت محبي پور| |
بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:13 قبل از ظهر

مسيرمان دو تاست


"اصلاً مهم نيست" او بخواند يا نخواند ... اين يك نوشته اي است براي خويش ...



*****

سندي بدون سلام خطاب به رئيس جمهور اسلامي ايران


*****


برادر محمود...

استغفر الله ! ... حال شما خوب است انشا الله ؟! نكند شعار حمايتت مي كنيم بر شما حجت موجه شده تا هر چه دلتان مي خواهد حكم كنيد و نه آنچه حكم عقل و شرع است؟ آرا 24 ميليوني خداي ناكرده سبب مستي شده يا دراين هياهو ها شماهم چيزهايي‌را فراموش كرده‌ايد؟!

 

برادر محمود ...

بدان فرق است بين جماعت اصولگرا و جماعت اصلاحات،كه»آنان همه آرمان هاي خود را در چهره ها مي‌جويند «و براي رسيدن به آن هر روز درب خانه كسي را از پاشنه در مي آورند و يا بر پاشنه مي چرخانند !! و ما يعني» جماعت اصولگرا ،چهره ها را در آيينه زلال آرمانهايم مي‌جوييم «و برادر محمود تو يكي از آن چهره هاي در آيينه حقيقت يافته‌ي مايي كه فارغ از صورت زيبا ، سيرت شما را زيبا يافتيم...

 

اما برادر محمود ...

آيا به اين انديشيده اي هم آناني كه امروز ها و ديروزها فرياد زنده بادت را سر داده اند به تولاي آرمانهاي همه عصرهايشان تو را خوانده اند و اگر لحظه اي و ذره اي حس كنند تو آني نيستي كه بايد باشي و يا بدانند "پاي از جاده آرمانشان با اختيار به خطا جدا گذاشته اي" ،بي تأمل از تو» نيز«قطع اميد كرده و تو را آسان تر از خوردن يك راحت الحلقوم به كناري مي نهند؟!

(« نيز » همان « چيز » ماضي است (!!


برادر محمود ...

گلايه داريم برادر ، به شدت هم گلايه داريم ، اين چه انتصابي است ؟! مشاعر ما عيب برداشته يا برخي چيزها مشاع شده ؟! معاونت اول و اسفنديار ؟! مسند دولت ما در اختيار دوست مردم اسرائيل ؟!هيهات محمود عزيز هيهات !!!


برادر محمود ...

اين يك نامه ناخوانده است كه از دلي سوخته با اخگر عشق ، تنها به حرمت آرمان هامان نگاشته شده است. براي برائت ما از اين انتصاب و آن منصوب همين چند جمله كفايت مي كند ، نشايد روزي كه مجبور شويم برائت كنيم از تو اي محمود ... مثل خيلي هاي ديگر ... مثل خيلي» چيز «هاي ديگر ...

 

پيش بيني:

محمود ثابت كرده مرغش يك پا دارد و به صراحت كوتاه نخواهد آمد ، بنابراين در مقابل فشار دوستان و هم جناحي ها و رسانه ها و ... مجبور به اتخاذ يك تاكتيك خواهد شد» ‌اسفنديار استعفا داده خواهد شد«و براي اين استعفا مرثيه نامه نيز خواهد نوشت.

اسفنديار حتي اگر مهره اي ارزشمند هم باشد ، خود سوخته است ، و خود كرده را تدبير چيست ؟!  به صراحت بايد گفت مسير اسفنديار از مسير ما دوتاست و او بايد ساليان سال در زمزم غسل كند و خاك توبه بخورد شايد ... شايد در پيشگاه ملت و آرمانهاي 1400 ساله مؤثر افتد و از آتش بگذرد چون سياوش ...

 

اما به نظرم او يك بازنشسته اجباري است مثل خيلي هاي ديگر ... مثل خيلي چيزهاي ديگر ...

همين ...

 

نوشته شده توسط حجت محبي پور| |
بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر


در سوگ سکوت

در بغض عروج


در غربت غم

تنهايي تن


با ساز جدا

بي صوت و نوا


با اشك شكيب

در باغ غريب


از داغ غروب

مجنون طلوع


در فكر بهار...

                      بر بال نسيم...

                                              دور بايد شد از اين خاك غريب ...

نوشته شده توسط حجت محبي پور| |